گل پیرهن به روشنی صبح روشنی
گل مثل تو ندیده کسی رشک گلشنی
هوش از سرم ربوده ره عقل میزند
این عطرها که در دل من می پراکنی
در جان من به ریشه نشستی چنان که نیست
فرقی میان ما سر مویی و سوزنی
تا بی نهایت از من وتو می توان سرود
آیینه توام من وآیینه منی
باران واژه بر سر و رویم نشسته است
نوزایی بهار به دشت سترونی
گلها تمام سر به سجود تو میبرند
وقتی بهار میشود از تو شکفتنی
( کریم رجب زاده)
+ نوشته شده توسط ناهید سلطاني در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت
3:38 |
