تبليغاتX
از شهر زاد من هزار شب دیگر باقی است
 

غزلی از(کریم رجب زاده )به یاد تیردادنصیری

به روز تلخ بسی بی کسان خبر دارم

مدد کنید که خودرازخاک بردارم

هوای ابری ایران مگر نمیدانی؟

من ازتبار توام شعله درجگردارم

مرابه گریه بخوان آنچنان که میخوانی

دعای نیمه شبم بیشتر اثردارم

مرابه مرگ فرستادزندگی اینجا

چه خاطرات غریبی ازاین سفردارم

جنازه مانده ومن باتمامی غربت

کنارمرده خودمرده ای دگردارم

خودم برای خودم گریه میکنم حالا

به غیراینهمه غربت کسی مگر دارم؟ 

(کریم رجب زاده)

+ نوشته شده توسط ناهید سلطاني در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت 5:39 |
 

این همه فردا را باور نمی کنم

از پس سالها هنوز

به دنبال پروانه و کفشدوزک

هنوز 

از دیروز برنگشته در فردا سرگردان.

+ نوشته شده توسط ناهید سلطاني در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 5:43 |
 

چرا حرف آخر را اول نزنم؟

چه کلاغ ها

مرا بر بلند ترین چنار جهان

جار بزنند

چه موشها

گوشها را تیز کنند به شنیدن من وتو 

من

این قصه را تمام خواهم کرد

این بار

با شالی سرخ می آیم

زیر درخت سبز می ایستم تا خوب دیده شوم

اصلا تابلو ورود ممنوع را

از سر همه کوچه ها برمی دارم

بگذار همه وارد شوند

فقط قول بده

کلاهت را

خوب پایین بکشی

تازیانه خورشید تو را نسوزاند.

از مجموعه شعر( ازشهرزاد من هزار شب دیگرباقی ست)

 

+ نوشته شده توسط ناهید سلطاني در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 5:14 |
گل پیرهن به روشنی صبح روشنی

گل مثل تو ندیده کسی رشک گلشنی

هوش از سرم ربوده ره عقل میزند

این عطرها که در دل من می پراکنی

در جان من به ریشه نشستی چنان که نیست

فرقی میان ما سر مویی و سوزنی

تا بی نهایت از من وتو می توان سرود

آیینه توام من وآیینه منی

باران واژه بر سر و رویم نشسته است

نوزایی بهار به دشت سترونی

گلها تمام سر به سجود تو میبرند

وقتی بهار میشود از تو شکفتنی

( کریم رجب زاده)

+ نوشته شده توسط ناهید سلطاني در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 3:38 |


Powered By
BLOGFA.COM