تبليغاتX
از شهر زاد من هزار شب دیگر باقی است

 نه مي توانم پرتقال بكارم

نه استكاني را به تو تعارف

باد هم نمي گذارد برگهاي ريخته را جمع كنم

اوازی هم ندارم

گلویی تازه کنم

می توانم اما

در اسارت تو بمانم

این تنها هنر من است

 

روی مهتابی نشسته بود و نگاهم می کرد

ساعتها

فکر کردم فرستادیش به عیادت من

وقتی رفت یادم امد

چه  چشمهای لطیفی داشت

یاکریم کوچک

پيراهنت

اگر بوي مرا به خانه برد ؟

اگر دستهايت بند دلم را ....

و اين چشمها

اين چشمها

لب باز كنند اگر

زبانم لال

مي خواستم بنويسم :سياوشان

بند دلم پاره شدبا اين همه پرنده خيس

هنوز هم باران

سر شوخي دارد با من

04/07/1386

 

 

+ نوشته شده توسط ناهید سلطاني در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 11:48 |


Powered By
BLOGFA.COM