غروب بی صدا را گریه کردم
تو حافظ زیر لب می خواندی و من
در آیینه خدا را گریه کردم
|
برایت روزها را گریه کردم
غروب بی صدا را گریه کردم تو حافظ زیر لب می خواندی و من در آیینه خدا را گریه کردم + نوشته شده توسط ناهید سلطاني در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت
14:59 |
شعری از مجموعه ی (از شهرزاد من هزار شب دیگر باقی است ) مي دانستم يك روز كسي مثل خودم از راه مي رسد در مي زند و صدايم مي كند هي 0000 ناهيد كجاي كاري ؟ درخت هاي آن طرف پر چين پير شدند وما هنوز جوانه نزديم هي ........ ستاره خستگي كفش هايمان نه بخاطر دوري ماه از زمين نه ...... ما هي دور خودمان چرخيديم و هي نفهميديم كليد را كجا گم كرده ايم خروس خوان خواب الوده بيرون زديم و تا بوق سگ هي دور خودمان چرخيديم و چرخيديم و باز نفهميديم كجاي كار ما لنگ مي زند كه هي پير مي شويم و جوانه نمي زنميم حالا بيا اين دلهره لعنتي را دور بيندازيم كسي از ما نخواهد پرسيد چرا سبز شدي چرا مثل پروانه بال در اوردي بگو : كوچه را اشتباه رفته بودم بگو : اصلا كليد گم شده بود بگو : ستاره ام دور بود بگو : ببخشيد كسي شبيه به خودم در مي زند مثل اينكه كسي كسي صدايم مي كند كليدم را آورده اند همين ! + نوشته شده توسط ناهید سلطاني در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت
14:53 |
|
|